تبليغاتX
زمونه بی وفا

زمونه بی وفا

بي تو هرگز........ با تو عمري..............

 

 

این کلام حرف آخر من است : بي تو هرگز با تو عمري

 

این عشق تو سر پناه آخر من است ، و این دوست داشتنت ، تنها امید بودن من است ..

بدون تو حرفی برای گفتن نیست به جز یک کلام : آن هم کلام آخر : خدانگهدار زندگی !

بدون تو جایی برای ماندن نیست و هیچ راهی برای زنده بودن نیست ...

چشم به راه تو می باشم در این جاده زندگی ، با پاهای خسته و دلی پر از امید !

وقتی غروب می شود و تو نمی آیی دلم پر از خون می شود و چشمهایم پر از اشک ...

باز به انتظار طلوع و آمدنت مینشینم ، دلم می خواهد آن لحظه همچو خورشید در آسمان قلبم طلوع کنی ...

ای وای از فردا ... و وای از آن روزی که آسمان ابری و دلگرفته باشد ...

آن زمان خورشیدی در آسمان نیست ، و باز باید به انتظارت نشست...

نشست و گریست با همان دل پر از خون ، با آن پاهای خسته و قلبی شکسته ...

این کلام آخر من است : بي تو هرگزبا تو عمري !

این عشق تو سر پناه آخر من است و این غروب آغاز دلتنگی های من است ...

بدون تو جایی نیست برای ماندن ، بدون تو باید سفر به آن سوی دنیا کرد ...

آری این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 1:25  توسط مهدی  | 

من برگشتم...............................

 

سلامي چو بوي خوش عشق و محبت عطوفت و مهرباني خدمت كليه

خوانندگان محترم وبلاگ زمونه بي وفا

خيلي دلم واسه همتون تنگ شده بود ولي به علت يه سري گرفتاريها نمي تونستم آپديت

كنم ولي از امشب برگشتم با مطالب جديد و مانند گذشته شايد حتي بهتر همراه شما

عزيزان پس با نظرات گرمتان در اين تابستان گرم من را ياري كنيد

ممنون

سيد مهدي: نويسنده وبلاگ زمونه بي وفا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 1:13  توسط مهدی  | 

دلم برای کسی تنگ است که مثل هیچ کس نیست......

 

  دلم براي كسي تنگ است كه مثل هيچ كس نيست...

 دلم براي كسي تنگ است كه آفتاب حمايتش را بر گل هاي كوچك باغچه

 جنگلي دلم ارزاني مي كند..

 كسي كه حس مي كند مرا در اعماق آبي پوست و گوشت بي رمق باغچه ام

 و گيسوانش را بيدوار در گيسوانم مي اويزد....

 بازوان توانايش را بر گردن گلبرگهاي دلم حلقه مي كند و مي فشارد...

 كسي كه در من هق هق مي گريد....

 برايم ارام آرام قصه شازده كوچولو را زمزمه مي كند....

 مرا نمي ترساند از دوري و خاموشي وفراق....

 و به من اميد مي دهد اميدي بسيار تا با ان اميد زنده بمانم.....

 آه، دلم براي كسي تنگ است كه مثل هيچ كس نيست..

 ولي دست زمانه في الحال، فراق را به من و او هديه داده است..

 آري، يك هديه ناخواسته....

  خداي من ، تو مي داني دلم براي كسي تنگ است كه معصومي دلم را

 درك مي كند و همچون كودك معصومي دلش براي دلم مي سوزد و

 آرام ارام براي دلم و دلش همچون ابر بهاري مي گريد....

 آه ، دلم براي كسي تنگ است كه با چشمان قشنگش به من زل مي زند

 و غم دلش را با چشمانش كه همچون ابر بهاري است به من مي گويد

  كسي كه سبزي باغچه تنم را با دستان مهربانش همچون باغباني

  مهربان هم آب مي دهد و هم نور مي افشاند...

 آري، بي شك بي شك.........

 كسي كه مثل هيچ كس نيست.........................

 

         و اما آرزوي من براي او....

 

 

 آرزو دارم دلت مثل بهار، پر شوداز لحظه هاي ماندگار

 زندگيت خالي از اندوه و غم، لحظه هاي شادماني بي شمار

 خانه قلبت پر از گلهاي ياس،نغمه خوان خانه قلبت هزار

 باغ احساست پر از گلهاي ناز،همچو يه قالي پر از نقش و نگار

 روزهايت هر يكي بهتر ز قبل، خوش بود بر كام تو اين روزگار

 همچو شمعي باشي و همراه گل، من بگردم دور تو پروانه ورا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 11:15  توسط مهدی  | 

نفسی بی تو کشیدن حیف است...

 

 

 از دلهره تو دل بريدن حيف است......

  حتي نفسي بي تو كشيدن، حيف است

  زيباي من، آنگونه كه تو مي خندي....

  يك سينه برايت ندريدن حيف است.....

  با هر تپشي دلم به من مي گويد.....

  بي عشق تو يك بار، تپيدن حيف است..

  بي چيزم و عاشقم ولي ناز تو را....

  با دادن جانم نخريدن حيف است.....

  اي تازه ترين، بهار در خنده توست...

  اما گلي از لب تو چيدن حيف است....

  شيريني لبهاي تو را بايد گفت.....

  طعم دهن تو را چشيدن، حيف است...

  در چشم تو آبروي دنيا جاري است...

  يك قطره ز چشم تو چكيدن حيف است..

  ذات تو بهشت است، بهشتي كه در آن..

  يك شعله آتش آفريدن حيف است......

  تصوير تو از جنس زلال درياست....

  بر صورت تو دست كشيدن حيف است...

  من خسته نمي شوم ، هر چند به تو....

  سخت است رسيدن، نرسيدن حيف است....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 0:14  توسط مهدی  | 

دلم فقط به تو خوشه...................

 

 

  تواين روزهاي بي كسي كه هر كي فكر خودشه

  من كه بريدم از همه دلم فقط به تو خوشه

  وقتي تو هستي دلخوشي بيخودي پرپر نمي شه

  دلواپسي دربه دره، چشم منم تر نمي شه

  حس قشنگ ما شدن با بودنت تازه مي شه

  آخه زير سايه ي تو دلش مي خواد قد بكشه

  به جز تو پاي هيچ كسي به فكر من وا نمي شه

  شب سياه بي كسي بي تو كه فردا نمي شه

  من كه دلم با ديدنت تا آسمون پر مي كشه

  اگه يه روزي نباشي طفلكي ديوونه مي شه

  من كه دلم با بودنت جون مي گيره تازه مي شه

  راستي نگفتي نازنين دل تو هم به من خوشه؟

  دلم به بودنت خوشه، دلم به ديدنت خوشه

  گلي و پرپر نمي شي ، دلم به چيدنت خوشه

 

 

  از اون زماني كه مي گم خيلي وقت نمي گذره انگار همين ديروز بود

  يادم مي ياد اولين بار كه بهم نگاه كرد تو چشماش زل زدم از همون

  موقع فهميدم كه دوستش دارم. بعد از مدتي كه بيشتر رفت و آمد

  داشتيم هر وقت كه بهم نگاه مي كرد يه حس خاصي داشتم يه

  جورايي خجالت مي كشيدم و وقتي مي ديدمش سرمو پايين مي انداختم

  اون وقت بود كه متوجه شدم كه بد جوري دوستش دارم و عاشقش

  شدم اما حالا وقتي نگام مي كنه توفكر فرو مي رم، آخه به جايي

 رسيدم كه مي دونم بدون اوديگه نمي تونم ادامه بدم

 واسه همين تو يه جمله بهش مي گم تا ........

 

  كاش مي دانستي انتظار ديدنت چه مجازاتي است

 

  شايد ديگر چشم به راهم نمي گذاشتي....

 

 

     

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 23:53  توسط مهدی  | 

کشتی عشق...............................

 

 

  دلم براي تو امشب تنگ است اي گل نرگس!

  ببين زمانه چه ننگ است اي گل نرگس!

 

  غمي به گوشه قلبم كمين همي كرده است

  زمانه با من بر سر جنگ است اي گل نرگس!

 

  فسرده ام و اينك غمي به دل دارم

  غمم به سختي سنگ است اي گل نرگس!

 

  تپيد اين دل من در هواي ديدارت

  بيا كه ناز تو براي من همچو چنگ است اي گل نرگس!

 

  اگر تو بيايي بنفشه مي خندد!

  بهار با تو قشنگ است اي گل نرگس!

 

  تو كشتي نجاتي و مرهم دل خسته آقا، بيا بيا

   كه عدل بي تو بي رنگ است اي گل نرگس!

 

 بارها سروده ام اين غزل بي فروغ را " تنها"

 دلم براي تو خيلي تنگ است اي گل نرگس!

 

 

     يا مهدي ادركني....................................

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 0:16  توسط مهدی  | 

دلم می خواست..............


بيا دست قشنگ مهربانت را عصايی کن که برخيزم
و شور انگيز و شوق آلود بدامان شقايقها بياويزم
بدزدم تيشه فرهاد عاشق را و بي پروا چنان رعدي بناي سنگي غم را فرو ريزم
بسازم کلبه عشقی ميان باغ فرداها و حافظ وار بر بام فلک طرحي دگر از عشق اندازم و نقش ديگري ريزم
بيا واكن لبانم را به تكرار سرود عشق كه من آن مرغ غمگين شباويزم
دلم می خواست تو سفره مون
يه لقمه نون داشت پر عشق
وسط برکتش ميشد
هر چی که خواست از خود عشق
دلم می خواست تو باغچه مون می کاشتمت
گل می دادی
رنگ و وارنگ از همه رنگ نرگس و سنبل می دادی
دلم می خواست ميشد واست
دشت رو چراغونش کنم
ماه رو بزارم تو چشات
ستاره بارونش کنم
وسط ميدون ببرم بازار رو ارزونش کنم
داد بزنم خاطر خواتم عشق رو فراوونش کنم
گلاب قمصر ميشدي به مرگ گل جون ميدادي شاخه به شاخه برگ به برگ به لپشون خون ميدادي
گريه عاشق ميشدي نم نم بارون ميدادي به شاعراي در به در شعر فراوون ميدادي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:48  توسط مهدی  | 

یه عاشق خجالتی........................................

 

 

 

          نمي خوام بگم كه قدر يه دنيا دوستت دارم....

                      چون دنيا يه روز تموم مي شه.....

 

                     نمي خوام بگم كه مثل گلي تو.....

                  چون گلم يه روزي پژمرده مي شه....

 

       نمي خوام بگم كه سياهي چشمات مثل شبهاي پر ستاره اس...

                       چون شبم بالاخره تموم مي شه....

 

                    نمي خوام بگم كه مثل آب پاك و زلالي.......

                      چون آب هم كه هميشه پاك نمي مونه....

 

                   نمي خوام بگم كه دوستت دارم......

       مي دوني چرا؟

                  چون من كه دوستت ندارم......

                         بلكه من عاشقتم، يه عاشق خجالتي.....

        چون كه اين عشقه كه اگه پاك و واقعي باشه مي مونه تا ابد...

                                          اما

              دوست داشتن يه روز تموم مي شه......

 

 

 

                      روي گل هاي نرگس          با يه مداد قرمز

                      هزار دفعه نوشتم            زندگي بي تو هرگز

 

  واما دعاي يه عاشق واقعي به معشوقه ي خود:

 

  خدايا ما را عاشق كن، عاشق نگهدار و عاشق بميران چون

  خدايا مي داني كه عاشق ماندن هزار بار از عاشق شدن

  سخت تر است

  آمين يا رب العالمين..........................................

                  

 

 

 

 

 

  

 

 

             

               

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 18:30  توسط مهدی  | 

مرخصی یه روزه برای اشکام.............................

 

 

   تيك تيك ساعت، يه كاغذ سفيد روبه روم، نمي دونم چي در انتظارمه؟

  يه دفعه به ساعت نگاه مي كنم مي بينم از12 گذشت. آره شروع يه روز

  با گذشتن ساعت از 12 شكل گرفت يه روزي كه به دلم خورده بود كه

  بايد روز قشنگ و به ياد ماندني براي من باشه ولي هنوز دليلش را

  نمي دانستم ولي يه حسي داشتم كه اگه در روز هاي گذشته به دليلي

  كه... به اندازه چند دقيقه اي هم كه شده بود اشك از چشمام مي يومد

  پايين، امروز واسه يه روزم كه شده اشكام مي رن مرخصي. چون به

  دلم خورده بود كه امروز روز خوبي خواهد بود ولي دليلشو اصلا نمي

  دانستم.

  آره حس مي كنم امروز مورخ: دوم ارديبهشت ماه هزار و سيصد و

  هشتاد و پنج واسه من با بقيه روز ها فرق داشته باشه آخه امروز

  بعد از مدت ها اشكام از من مرخصي يه روزه گرفته بودن ولي هنوز

  7 ساعتي تا صبح و آغاز كار و تلاش باقي مانده است. نمي تونم كه

  خواب برم، دليلشو نمي دونم. هر چي اين پهلو به اون  پهلو مي شم

  خواب به چشمام نم ياد كه نمي ياد ولي حس خوبي دارم آ خه اشكام

  واسه يه روز از من مرخصي گرفته بودن. كلافه مونده بودم كه چي

  كار كنم تا اين كه تصميم گرفتم برم سراغ يار هميشگي و دوست

  داشتني تنهايي ام. آره درست فكركردي حافظ رو مي گم بي مقدمه

  بعد از يه فاتحه بازش كردم. اي واي، خداي من دقيقا شعري اومد

  كه ديروز ظهر احمد واسم فال گرفته بود اشكام اومدن براي تحويل

 برگه مرخصي و چند دقيقه اي هم مهمونم بودن و خداحافظي كردن

 و براي يه روز رفتن دو بيت اول فالم اين بود:'

 

 غلام نرگس مست تو تاج دارانند    خراب باده لعل تو هوشيارانند

 بيا به ميكده و چهره ارغواني كن  مرو به صومعه كانجا سياهكارانند

 

 و شروع كردم با حافظ دردو دل كردن.يه دفعه چشم باز كردم ديدم

  ساعت 15/5 هست و فهميدم باز هم براي چندمين بارتنها كسي كه

 تونست منو خواب كنه حافظ بود ديگه خواب نرفتم و آماده شدم

 واسه نماز صبح و بعد از دردودل ومناجات با خدا مروري كردم بر

 كارهايي كه بايد امروز انجام مي دادم تا اين كه عقربه ها، ساعت

 ۷و ربع را نشان دادن.آماده شدم براي رفتن به كارگاه. در حياط كه

  باز كردم كه بيرون برم بوي گل و بهار نارنج ديوونم مي كرد و

  نويد يه روز زیبا بهم مي داد ولي دليلشو اصلا نمي دونستم خيلي

 خوشحال بودم تا اينكه يه دفعه يادم اومد!!!!!!!!؟؟؟!!!!!!!!!

 حالا فهميدم دليل بي قراري ديشبم و دليل مرخصي يه روزه اشكام

 به به چه روز قشنگيه................................

  اينجا كارگاه است من الان در طبقه يازدهم يكي از بلوك ها هستم

 و در حالي كه به خاطر بالا اومدن از يازده طبقه خيس عرق هستم

  و اين كلاه ايمني حسابي سرمو خيس كرده احساس خوبي دارم از

  اينجا يزد خيلي زيباست ميدون امام حسين را هيچ وقت از بالا

  نديده بودم از اينجا حركت ماشين ها به دور ميدون خيلي زيباست

  آدم ها از بالا خيلي كوچك هستند کاش می شد ادما همیشه از بالا دید

  عقربه هاي ساعت 50/9 را نشان مي دهد. حالا ديگه وقتشه.......

  عقربه هاي ساعت 40/10 را نشان مي دهد واي خداي من چقدر

  زود از مرخصي برگشتن. مرخصي يه روزه بود يا ساعتي؟..

  از اون بالا داد مي زنم يكي به دادم برسه دوباره برگشتن صدام

اين قدر بلند بود  كه حمزه كارگر طبقه دوم فكر كرد كه اتفاقي افتاده

و من از اين بالا به آينده اي دور ولي درخشان مي نگرم.......

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 21:24  توسط مهدی  | 

بهونه دلهره..................................................

 

 

      آدم يه روز دنيا مي ياد

                         يه روزم از دنيا مي ره

      كسي كه عاشق نباشه

                        تنها مي ياد و تنها مي ره

 

 

 

          صداقت تو چشمات، رنگ غريب عشقه

          قشنگي اون لبات، صداي زنگ عشقه

          طراوت اون  نگات، بهونه دلهرست

         ظرافت قدمات، شانس بزرگ جاده است

         

          از عشق با تو بودن، جنون كمترينه

          به پاي تو مي شينم تا روزگار چنينه

          براي با تو بودن كوه يخ رو مي شكنم

          براي عشقت حتي قبر دل رو مي كنم

          تو تيره چشمونت دنيا چه مهتابيه

          براي من تو دنيا فقط يه چشم مشكيه

 

         

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 0:47  توسط مهدی  |