تيك تيك ساعت، يه كاغذ سفيد روبه روم، نمي دونم چي در انتظارمه؟
يه دفعه به ساعت نگاه مي كنم مي بينم از12 گذشت. آره شروع يه روز
با گذشتن ساعت از 12 شكل گرفت يه روزي كه به دلم خورده بود كه
بايد روز قشنگ و به ياد ماندني براي من باشه ولي هنوز دليلش را
نمي دانستم ولي يه حسي داشتم كه اگه در روز هاي گذشته به دليلي
كه... به اندازه چند دقيقه اي هم كه شده بود اشك از چشمام مي يومد
پايين، امروز واسه يه روزم كه شده اشكام مي رن مرخصي. چون به
دلم خورده بود كه امروز روز خوبي خواهد بود ولي دليلشو اصلا نمي
دانستم.
آره حس مي كنم امروز مورخ: دوم ارديبهشت ماه هزار و سيصد و
هشتاد و پنج واسه من با بقيه روز ها فرق داشته باشه آخه امروز
بعد از مدت ها اشكام از من مرخصي يه روزه گرفته بودن ولي هنوز
7 ساعتي تا صبح و آغاز كار و تلاش باقي مانده است. نمي تونم كه
خواب برم، دليلشو نمي دونم. هر چي اين پهلو به اون پهلو مي شم
خواب به چشمام نم ياد كه نمي ياد ولي حس خوبي دارم آ خه اشكام
واسه يه روز از من مرخصي گرفته بودن. كلافه مونده بودم كه چي
كار كنم تا اين كه تصميم گرفتم برم سراغ يار هميشگي و دوست
داشتني تنهايي ام. آره درست فكركردي حافظ رو مي گم بي مقدمه
بعد از يه فاتحه بازش كردم. اي واي، خداي من دقيقا شعري اومد
كه ديروز ظهر احمد واسم فال گرفته بود اشكام اومدن براي تحويل
برگه مرخصي و چند دقيقه اي هم مهمونم بودن و خداحافظي كردن
و براي يه روز رفتن دو بيت اول فالم اين بود:'
غلام نرگس مست تو تاج دارانند خراب باده لعل تو هوشيارانند
بيا به ميكده و چهره ارغواني كن مرو به صومعه كانجا سياهكارانند
و شروع كردم با حافظ دردو دل كردن.يه دفعه چشم باز كردم ديدم
ساعت 15/5 هست و فهميدم باز هم براي چندمين بارتنها كسي كه
تونست منو خواب كنه حافظ بود ديگه خواب نرفتم و آماده شدم
واسه نماز صبح و بعد از دردودل ومناجات با خدا مروري كردم بر
كارهايي كه بايد امروز انجام مي دادم تا اين كه عقربه ها، ساعت
۷و ربع را نشان دادن.آماده شدم براي رفتن به كارگاه. در حياط كه
باز كردم كه بيرون برم بوي گل و بهار نارنج ديوونم مي كرد و
نويد يه روز زیبا بهم مي داد ولي دليلشو اصلا نمي دونستم خيلي
خوشحال بودم تا اينكه يه دفعه يادم اومد!!!!!!!!؟؟؟!!!!!!!!!
حالا فهميدم دليل بي قراري ديشبم و دليل مرخصي يه روزه اشكام
به به چه روز قشنگيه................................
اينجا كارگاه است من الان در طبقه يازدهم يكي از بلوك ها هستم
و در حالي كه به خاطر بالا اومدن از يازده طبقه خيس عرق هستم
و اين كلاه ايمني حسابي سرمو خيس كرده احساس خوبي دارم از
اينجا يزد خيلي زيباست ميدون امام حسين را هيچ وقت از بالا
نديده بودم از اينجا حركت ماشين ها به دور ميدون خيلي زيباست
آدم ها از بالا خيلي كوچك هستند کاش می شد ادما همیشه از بالا دید
عقربه هاي ساعت 50/9 را نشان مي دهد. حالا ديگه وقتشه.......
عقربه هاي ساعت 40/10 را نشان مي دهد واي خداي من چقدر
زود از مرخصي برگشتن. مرخصي يه روزه بود يا ساعتي؟..
از اون بالا داد مي زنم يكي به دادم برسه دوباره برگشتن صدام
اين قدر بلند بود كه حمزه كارگر طبقه دوم فكر كرد كه اتفاقي افتاده
و من از اين بالا به آينده اي دور ولي درخشان مي نگرم.......